امروز ۱۶ اردیبهشت بود. آخرین روز مدرسه ی ما... (البته برای ضحاک! چون من دیروز آخرین روزم بود) .
هی یادش بخیر! انگار همین دیروز بود که ضحاک جان درمورد اولین روز مهر و مدرسه نوشته بود.
این قافله ی عمر عجب می گذرد
.
دیروز آخرین روز مدرسه ای ما بود ، زنگ اول با دبیر فیزیک داشتیم که سه سال با هم بودیم، آخرای زنگ یه ذره نصیحت کرد و در مورد این سه سال گفت و بعدش هم خداحافظی
چنان با احساس حرف زد که بعد از اینکه رفت چندتا از بچه ها اشکشون دراومد. (یادش بخیر آخه جزو بهترین دبیرامون بود... !!)
زنگ دوم شیمی داشتیم و قرار بود امتحان بگیره... آخرین روز هم نمی خواست دست از سرمون برداره، با کلی خواهش و تمنا دبیر محترم قبول کردن که open book امتحان بگیرن.
زنگ سوم و چهارم هم بیکار بودیم، دبیرامون رفتند پی نخود سیاه
، ما هم فرصت رو غنیمت شمردیم و همگی رفتیم تو حیاط ... بارون نم نم میومد، جاتون خالی، سه-چارتا از بچه هامون رفتند بیرون و یه قاچ هندونه و نون پنیر داغ گرفتن و آوردن و همگی زیر بارون نشستیم و خوردیم.
اینم خلاصه ای از آخرین روز مدرسه.
کنکور هم که کم کم داره نزدیک و نزدیکتر میشه... برامون دعا کنین
منم براتون دعا می کنم.
+ نوشته شده در
2010/5/6ساعت 22:29  توسط هیولا
|

امروز اول مهر بود . اما از بچه های ۲۴ نفره مشتاق کلاس ما فقط ۳ نفر اومده بودند. درست حدس زدید اونا خونه موندند تا خود را برای کنکور آماده کنند . راستی امروز بوی سوختگی کتابای خرداد جای خودشونو به بوی ماه مهر دادند. من اینو از آنجا فهمیدم که مستخدم مدرسه بعد از ۳ ماه تازه یادش افتاده بود که توالت ها را بشوره . تازه از یک جای دیگه هم می شد بوی ماه مهر را حس کرد و اون بوی دهان معلم های صبحانه نخورده بود ( البته نه اونایی که شیک و پیکند و خارج دیدند) . من که هنوز بعد از ۱۲ سال هنوز این بو را به طور دقیق کشف نکردم انشا الله جوانان آینده به کشفیات مهم تری دست پیدا کنند۰
+ نوشته شده در
2009/9/23ساعت 14:28  توسط ضحاک
|
والا ما که از اومدن ضحاک خوشحال شدیم چون به وبلاگ یه صفای دیگه میده( به قول خودش بر منکرش لعنت ). در مورد کنکور که راست میگه من هم دست کمی ازش ندارم . خوب بگذریم.
من هیولا دیگه پیر شدم باید جوون ترها که ضحاک باشه وارد میدوون بشن (بگذریم از اینکه یه هشت ماهی ازش کوچکترم!!) بهتره یه مدت کناره گیری کنم اینجوری شاید بتونم یه خورده کتابا رو ورق بزنم و گرد و غبار روشون رو پاک کنم (البته امیدوارم ).
حالا هم نصفه شبه خسته شدم میخوام برم بخوابم.
تا بعد.........
+ نوشته شده در
2009/8/28ساعت 0:58  توسط هیولا
|
نخیر مثل اینکه قصه ی ما سر دراز داره . گفتیم امتحان نهایی تموم میشه خوشحال و شادمان دیپلم رو میذاریم در کوزه تا آبشو بخوریم و دیگه دور درس و مشقو یه خیط قرمز گنده میکشیم که دیدیم ای دل غافل عجب مخ عیبداری داریم ما تازه شروع شده(به به!!). اولش که حالیمون نمیشد ولی حالا که دو ماه تابستونو به الافی و تفریح گذروندیم دیدیم نه مثل اینکه شوخی نیست جدی جدی داریم به موجود بسیار عجیب و غریب کنکور نزدیک میشیم . بعد با خودمون گفتیم ای بابا حالا وقت هست تا مهر تفریح می کنیم . ولی فشارهای خانواده میذاره آدم اعصاب راحت داشته باشه . مثل اینکه اونا از ما واسه کنکور مشتاق ترند . کم مونده جای ما برن کنکور امتحان بدند اِ اِ اِ اِ خوبه والا کارنامه هاشون هست. همشون یه مشت نمره ی ۱۰-۱۱ بار کردند حالا واسه ی ما دانشگاه تهران و صنعتی و امیر کبیر راه میندازند. ما از اونجایی که بسیار استرس واسه کنکور داریم ساعت دوازده با لگد مامان جون از خواب پا میشیم . مثلاً میخوایم درس بخونیم . اول یواشکی با موبایل یه ولگردی کوچیک می کنیم و بعد هم که خدا رو شکر از لطف دوستان محروم نیستیم . شب ها هم با بروبکس میریم تو کار چت و این جنگولک بازیها تا اینکه نمی دونم از کجا یهو سر و کله ی بابا پیدا میشه . میپرسه خوب چه خبر از درسها . ما هم که تازه یاد درس افتادیم (چون چهره ی بابا مجبورمون می کنه!) بعد هم میگیم سلام می رسونند خدمتتون . بعد دوباره میایم تو اتاقمون و یه نگاهی به کتابهای خاک گرفته توی قفسه میندازیم و مثلاً مرورشون می کنیم . آره دیگه همینه به کتاب که نگاه کنی واست دوره میشه . البته من چهره ی نحس دبیرای این کتابها واسم دوره میشه . بعد هم به یاد شب کنکور میخوابیم . صبح دوباره پا میشیم واسه کنکور بخونیم . می دونم که رتبه ی خیلی درخشانی از خودم جا میذارم (بر منکرش لعنت) ومن الله توفیق
+ نوشته شده در
2009/8/28ساعت 0:40  توسط ضحاک
|
+ نوشته شده در
2009/8/28ساعت 0:4  توسط هیولا
|
سلام دوستان عزیز
امیدوارم همه ی شما شاد و سرحال و قبراق و خندون و..... باشید
:
من برگشتم
و چند معذرت خواهی بدهکارم
از همه ی شما معذرت می خوام چون چند مدت نبودم قول میدم که پست های قشنگ-
و جالبی براتون بذارم و جبران کنم
از هیولا جان معذرت میخوام که تو این مدت تنهاش گذاشتم و همه ی زحمات وبلاگ افتاد رو گردنش-
قول میدم تلافی کنم
و در آخر اینکه معذرت میخوام وقتتون رو گرفتم پس فعلا
+ نوشته شده در
2009/8/27ساعت 18:57  توسط ضحاک
|
+ نوشته شده در
2009/8/23ساعت 20:6  توسط هیولا
|
+ نوشته شده در
2009/8/22ساعت 1:54  توسط هیولا
|
زندگی زیباست؛
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست؛
وربیفروزیش رقص شعله ها از هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی،
گناه ماست.
+ نوشته شده در
2009/8/21ساعت 19:53  توسط هیولا
|
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر زروح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیست، که مرا نوازش می کنی
و دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در
2009/8/21ساعت 0:36  توسط هیولا
|